
یه گوشه کز کرده بودم و به یه نقطه خیره شده بودم.داشتم تو ذهنم خاطرات گذشتم رو مرورمی کردم . یه مرتبه ولنتاین پارسال یادم اومد همون روزی که به روز عاشقا معروفه . یادته پارسال فراموش کرده بودی این روز رو بهم تبریک بگی ؟ چقدر دعوات کردم .........تو هم گفتی سال دیگه جبران می کنی ولی انگاری نمی دونستی که تا سال دیگه شاید دیگه دلت نخواد که .......................................![]()
حکایت شد حکایت اون سیبی که می گن وقتی از بالا بندازی هزار تا چرخ می خوره تا به زمین برسه.............
دیدارهامون چه زود گذشت . چقدر زود از انتهای کوچه دلبستگی پر کشیدی ؟ تو که همیشه می گفتی از این کوچه بارها گذر کنم باز هم خسته نمی شم و هر روز برام تازگی داره ....تو که می گفتی دستی رو که بگیرم دیگه رها نمی کنم ؟ولی دیروز به من گفتی که خسته ای و دیدارها خواب رو از چشمات گرفته. تو بهم گفتی دیگه آرزو نداری به دیار سبز خوبیها برگردی . گفتی که مسافر بودی و حالا هم عزم سفر داری ........................... ![]()
ولی چقدر دیر گفتی ؟کاش لا اقل گونه هام رو خیس نمی دیدی . آخه می گن پشت سر مسافر گریه شگون نداره ....
آه از این همه بی رحمی..............................
چرا من رو باور نداشتی ؟مگه تو معصومیت نگاهم معرفت و خوبی رو ندیدی ؟ چرا با من اینگونه کردی؟ چرا؟ چرا؟
ولی من هستم مثل همیشه . من اومدم تا از اینجا ولنتاین رو بهت تبریک بگم . و امیدوارم در جاده جدید زندگیت روزهای خوب و خوشی رو داشته باشی . می دونم که جاده زندگیه من اونی نبود که تو دنبالش بودی . بقیه حرفا بهونس.
حالا دیگه مهم نیست که من در چه حال و وضعی هستم . الآن که دارم می نویسم شاید خالی از عشق باشم شایدم از عشق و عاشقی متنفر باشم .شایدم هنوز هاله ای از عشق روی قلبم باشه که انگیزه نوشتن رو در من ایجاد کرده........... نمی دونم..........
ولی سعی می کنم نگاهم رو همیشه تا ابد عاشق نگه دارم می دونی چرا؟
چون می خوام حد اقل وقتی تو آیینه خودم رو نگاه می کنم امید به ادامه زندگی رو در خودم زنده کنم و یادم بیاد که یه روزهایی هم از کوچه پس کوچه های عاشقی عبور کردم و به امروزم نگاه نکنم که دیگه هیچ عشقی تو چشمام موج نمی زنه ......می خوام با نگاه کردن به نگاه عاشقم . یادم نیاد که چه بر من گذشته؟
و یادم نیاد که چه گل آرزوهایی در وجودم از ریشه خشکید و کسی پیدا نشد که یک بار از روی بی ریایی دستی به گلبرگهای گل آرزو هام بکشه .
همین طور که با اشک خاطراتم رو بدرقه می کردم . به خودم اومدم و سعی کردم که زانوی غم رو از بغام جدا کنم و یا علی بگم و بلند بشم ......تا فردا خدا بزرگه
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل سر گشته و دیوانه خویش
یا علی
.