
سلام دوستان عزیزم
مثل همیشه امیدوارم حالتون خوب باشه عزیزان
می دونم که این روزا بی معرفت شدم و کمتر میام سر می زنم ولی به خدا دلم همیشه پیش شماهاس و دلم می خواد بیشتر بیام سر بزنم .این مشغله زندگی نمی ذاره. من نمی دونستم درس خوندن این همه دغدغه داره اونم تو رشته ای که یه روزی به قول امروزیا عشقم بوده (پرستاری)
ابتدای جاده ایستادم
هنوز سر پا هستم
هنوز امیدوار هستم
گه گاهی یه طوفانی میشه
یه بادی میاد
می خواد من رو از پا بندازه
می خواد من رو از رفتن منصرف کنه
ولی من محکم ایستادم
اولین قدمم رو که تو جاده می ذارم
دلم میلرزه
می ترسم
نکنه وسط راه جا بزنم
نکنه نتونم به اخر این جاده برسم
نکنه اراده ام . انگیزم پژمرده بشه
نکنه خسته شم
..........................
ولی قدمهامو محکمتر می کنم و می گم یا علی مدد
جاده درازیه پر از فراز و نشیب
ولی من باید به انتهای اون برسم
باید.
سلام سلام سلام![]()
سلام به تمام پدرهای خوب دنیا.چه اونهایی که هستن بینمون وچه اونهایی که به رحمت خدا رفتن.....
سلام به بابای خوب خودم![]()
بابایی که خیلی دوسش دارم ولی براش تا حالا نتونستم کاری بکنم که ثابت کنم دوسش دارم![]()
بابای عزیزم . خیلی دنبال گشتم تا بتونم یه جمله . یه مطلبی و یا یه زبونی پیدا کنم که بتونه گوشه ای از مهربونیهای تو رو رو کاغذ بیاره ولی خودمونیم
هر چی گشتم چیزی بهتر از زبون ساده و بی آلایش خودم نتونستم پیدا کنم..........
پس بذار با همین زبون ساده بهت بگم بابای قشنگم روزت مبارک . بذار از همین جا دستت رو ببوسم
.می دونم که این چیزا یک سر سوزن از زحمات تو رو هم نمی تونه جبران کنه .
بابای خوبم از همین جا آرزو می کنم که تمام مریضیات خوب خوب بشه
می دونم که هر وقت می بینمت سراغی از اون نا خوشیهات نمی گیرم وشاید بی توجه و بی معرفت میشم
ولی باز هم می دونم که تو به بزرگیه خودت بی معرفتیهامو می بخشی و به جاش تو از اون مریضی که تازگیها بهش گرفتار شدم هی سراغ می گیری و هی نگرانمی و مرتب سراغمو می گیری
بابای خوبم من می دونم که خیلی مهربونی . خیلی خوبی ![]()
اونقدر خوبی که اگه من همین جور ادامه بدم میشه از خوبیهات یه طومار نوشت ولی من به همین یه چند جمله بسنده می کنم و فردا میام دستبوست
قربون بابای عزیزم برم . خیلی دوست دارم
فدات![]()
راستی روز پدر رو هم به پدر بزرگم تبریک میگم و براش یه عمر با عزت آرزو می کنم.![]()
علی یارتون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امید وارم حال
همه دوستان خوب باشه
از اینکه دیر به دیر میام منو ببخشین یا اگر بهتون سر نمی زنم و بی معرفت شدم.....
راستش نمی تونم توجیه خوبی بهتر از این بیارم که هم دارم برا کنکور می خونم هم برا مربی گری کاراته هم دارم تمرین می کنم به هر حال خیلی سر خودمو شلوغ کردم امیدوارم که یه روزی این گرفتاریا تمو بشه هر چند که اگر تقی به توقی خورد و من برا هر دو تاش قبول بشم (ایشالله) دیگه شاید نتونم همین قدر رو هم بیام دیگه از دستم راحت راحت می شین نه؟؟؟؟؟؟؟؟
یه دوست بی معرفت که به درد نمی خوره دوستی که از روی نا چاری باید بی معرفت باشه
همون بهتر که این دوستم نباشه
مث اینکه دارم وارد فازی میشم که نباید بشم
منو ببخش نباید این حرفها رو بزنم.........
می دونی بزرگترین آرزوم اینه که یه روزی وارد دانشگاه بشم
فقط برا موفقیتم دعا کن
من اگر هم اینجا هم نیام فکرم همیشه اینجاست
همیشه همیشه همیشه همیشه
باز همبه امید........
سلام سلام سلام![]()
امیدوارم این تاخیر من رو به بزرگی خودت ببخشی آخه اومدم کامنتها رو خوندم دیدم که بعضیا سوغاتی ![]()
خواستن از شرمندگی که سوغاتی در کار نبود نتونستم خبر بر گشتنم رو بدم . شوخی کردم .......آخه یه
خورده گرفتار بودم....
از همه شما دوستان عزیزم چه اونهایی که بهم زیارت قبول گفتین چه التماس دعا داشتین ممنونم .مخصوصا
تو که برام دعا کردی تا سلامت برگردم.خودم که با اون حالم فکر نمی کردم برگردم ولی حالا از رو بد
شانسی بود یا خوش شانسی برگشتم و در کنار شما دوستان عزیزم هستم.........و خیلی خوشحالم........![]()
جای همتون اونجا خیلی خالی بود و اگر بگم برا تک تکتون دعا کردم و نماز خوندم دروغ نگفتم
تنها سوغاتی که برا همه آوردم دعاییه که برا همتون کردم تا همه شما ها رو هم بطلبن تا برین و این سفر ها
رو هم تجربه کنین. و برین خودتون هر چی می خواین با زبون خودتون از امام حسین بگیرینو بر گردین انشالله
.
جا داره از همین جا وفات بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا رو به همه شما عزیزان تسلیت بگم.
به امید ............
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
میان ناشناسی آشناتر
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهم
به مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
نمی دانم ........نمی دانم................
سلام. اگه ناراحتت کردم منو ببخش
خیلی حال داغونی دارم........اونقدر این جسم بی روحم شکسته ست که نمی دونم ......واقعا نمی دونم چجوری بگم ....
فقط می خوام منو حلال کنی![]()
من راهیه یه سفرم.........به یه جای خیلی دور .......جایی که نمی دونم اصلا چرا من ؟چرا من ؟![]()
من که هنوز معرفت رفتن به این جاها رو پیدا نکردم .........من که هنوز امادگیه رو به رو شدن با حرمین شریفین رو ندارم........
آره من راهیه سرزمین نینوام..........همون سرزمینی که چندی قبل در باره اش تو وب گفتم..........
من که حالم وخیم تر و بی طاقت تر از اینیه که بتونم با حرمش روبه رو بشم
هر چه به روز رفتنم نزدیکتر میشم دلم بیشتر شور می زنه . البته کار دل من همیشه شور زدن و نگران بودنه ولی میترسم .....می ترسم ........
می ترسم که تنها و غریب تو یه سرزمین غریبتر از خودم بمیرم. من می دونم .......سالم بر نمی گردم........اونقدر دلم پره که هنوز خالی نشده من جون دادم...اخه دیگه طاقت ندارم.........می دونم که این جسم بی روحم ارزش این حرفا رو نداره ..........
ولی با امام حسین خیلی کار دارم . اونقدر تو حرمش گریه می کنم .اونقدر گریه می کنم ...تا یا جون بدم یا اروم بشم و از این داغونی درام
قبل از اینکه تو بگی التماس دعا .من می گم محتاجمممممم به همون امام حسین قسم که من محتاجترم
برام دعا کن ......برام دعا کن![]()
شاید اگه به خاطر اون زائر کوچولو نبود منم طلبیده نمی شدم. به خاطر گل ماه روی اونه که منم طلبیده شدم.آخه انگاری اون خیلی بیشتر از من معرفت و عرفان داره........
اگه قابل باشم نایب زیاره همتون هستم فقط ببخشید که یکی یکی نیومدم تا ازتون حلالیت بطلبم
برام دعا کنین خواهش می کنم دعا کنید تا این دل شکستم شفا بگیره و برگرده . محتاج دعای همه شما دوستان خوبم هستم
انشالله یه روزی هم نوبت شما بشه
انشالله![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی من جمعه صبح راهیم
از قدیم هم گفتن پشت سر مسافر گریه شگون نداره
انشالله اگه برگشتم میام کامنتا رو می خونم
به امید دیدار![]()
یک دلار و هشتاد سنت ! تمام پولش همین بود. این دفعه سوم بود که رز پولها رو می شمرد. یک دلار و هشتاد و هفت سنت ! فردا هم عیده.............![]()
با خودش فکر کرد فردا روز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه جک فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت دارم.چطوری برا جک هدیه بخرم؟ یک هدیه زیباو تمام عیار و نادر . هدیه ای که لایق جک رو داشته باشه.............![]()
ناگهان از پشت پنجره به جلو آینه اومد. چشماش برقی زد و به فاصله بیست ثانیه رنگ از چهره اش پرید. به سرعت گیسوان بلندش رو که تا زیر زانوانش می رسید. به جلو سینه اش ریخت.
جک دو چیز داشت که خودش و رز به ان دو می بالیدند:![]()
یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدر بزرگش به پدرش و پس از او به جک به ارث رسیده بود. دیگری گیسوان بلند رز بود. گیسوان زیبای رز مثل آبشار طلایی رنگی می درخشید و تقریبا شبیه دامنی تا زیر زانوانش رو پوشونده بود .اونها رو ماهرانه به روی سرش جمع کرد و پس از مکث کوتاهی در مقابل آینه دو قطره اشک از روی گونه هایش لغزید و به روی قالی فرسوده و قرمز رنگ افتاد.
بلوز کهنه قهوه ای اش رو پوشید و کلاه همرنگ اون رو به سرش گذاشت و با عجله از در خارج شد.
در مقابل آرایشگاه مادام سوفیا ایستاد. جمله((همه رقم موی مصنوعی موجود است)) بر روی شیشه ویترین مغازه توجهش رو جلب کرد. از پلکان به سرعت بالا رفت و در حالی که مثل بید می لرزید خودش رو جمع کرد و وارد سالن شد و با پیر زن فربه سفید مویی که سردی و خشکی از سر و رویش می بارید. رو به رو شد و گفت:
مادام موی منو می خرید؟ پیر زن گفت: آری . کلاهت رو بردار ببینم چه ریختی ست؟ رز کلاهش رو برداشت و از زیر اون ابشار طلایی رنگی سرازیر شد.
مادام سوفیا گفت:( بیست دلار). چشمان رز از خوشحالی برقی زد پس سراسیمه گفت: حاضرم.عجله کنید.![]()
رز حدود دو ساعت تمام مغازه ها را برای خرید هدیه جک زیر پا گذاشت تا عاقبت اون رو پیدا کرد.در هیچ یک از مغازه ها مانند اون یافت نمی شد. مسلما" اون رو فقط برای جک او ساخته بودند. زنجیری از طلای سفید بسیار سنگین و زیبا.........
البته مانند دیگر چیزهای خوب. ظاهر فریبنده ای نداشت . بلکه ارزش معنوی داشت و در خور ساعت جک بود. رز به محض دیدن اون دریافت که این زنجیر فقط لیاقت جک او رو داره و بس. پس از چانه زیاد اون رو به بیست و یک دلار خرید و با هشتاد و هفت سنت باقی مانده به خونه بر گشت. جک دیگه با داشتن چنین زنجیری همیشه جویای وقت خواهد بود. چون بعضی اوقات به خاطر تسمه چرمیه کهنه ای که به جای زنجیر به ساعتش بسته بود یواشکی به اون نگاه میکرد.
در آینه عکس خودش رو که به مردان بیش از زنان شباهت داشت نگاه کرد. با خودش گفت: جک من رو خواهد کشت ولی چاره ای نبود باید این کار رو می کردم.![]()
سر ساعت قهوه رو درست کرد و منتظر اومدن جک شد. جک هرگز دیر نمی کرد. رز زنجیر رو تو دستش گرفت و کنار میزنزدیک دری که جک همیشه از آن داخل می شد قرار گرفت. سپس صدای پای او رو از پایین پلکان شنید. و لحظه ای رنگ از چهره اش پرید. او عادت کرده بود برای هر کار جزئی روزانه اش در دل دعا کند. تا بدین وسیله مشکلش رو اسون کنه
(خدایا کاری کن که از چشمش نیفتم و همچنان زیبا به نظر بیام)![]()
در باز و جک وارد شد. و در رو پشت سرش بست. جک پشت در ایستاد و مثل مجسمه خشک شد. چشماش رو به رز دوخته بود و با حالتی به رز خیره شده بود که رز از بیان و پی بردن به احساسات درونی او عاجز شد. و به وحشت افتاد . نه حالت خشم بود نه تعجب. نه سرزنش و نه هیچ یک از آن حالاتی که رز خودش رو برای برخورد با اونها حاضر کرده بود.
جک با همون حالت مخصوص بدون اینکه چشم از رز برداره به او خیره شده بود. رز از پشت میز به طرف او رفت و با فریاد گفت: جک. عزیزم منو اینطوری نگاه نکن. موهامو زدم و برای خریدن عیدی خوبی برای تو اونها رو فروختم. باور کن عزیزم بدون دادن عیدی خوبی به تو این عید برایم ناگوار بود. غصه نخور موهام دوباره بلند میشن. مجبور بودم این کار رو بکنم اهمییتی نداره . تبریک بگو. نمی دونی چه عیدیه قشنگی برات گرفتم. جک که حسابی شکه شده بود. با زحمت پرسید: موهاتو زدی؟![]()
رز گفت: اونها رو زدم و برات هدیه گرفتم. در هر صورت تو منو مثل سابق دوست نداری؟ من خودم هستم همون رز قدیم تو. فقط موهامو زدم. مگه اینطور نیست؟
جک با کنجکاوی اطراف اتاق رو گشت و باز هم پرسید: می گی موهاتو چیدی؟رز گفت: بیخود دنبالش نگرد. شب عیده عصبانی نشو. به خاطر تو موهامو از دست دادم. ناگهان لحن صدایش تغییر کرد. و در حالی که بغض گلوش رو گرفته بود. گفت: جک. ممکنه موهای سرم به شماره در آیند ولی عشقم نسبت به تو از شمار اعداد خارجه. جک شام رو بکشم؟جک ناگهان به هوش اومد و بسته ای رو از جیب پالتواش بیرون آورد . بر روی میز گذاشت و گفت: رز عزیزم بیخود در باره من اشتباه نکن ! هیچ یک از این چیزا نمی تونه ذره ای از عشق من نسبت به تو کم کنه. اما اگه این بسته رو باز کنی علت بهت منو می فهمی..............![]()
رز با پنجه های سفید به سرعت نخها و کاغذها رو پاره کرد. و فریادی از خوشحالی سرداد. سپس ماتمی گرفت و شیونی به پا کرد که جک از عهده دلداریش بر نمی یومد. چون یک دسته شانه که مدتها ارزوی داشتنشون رو داشت .حالا روی میز بود. ولی.........
شونه های گرانبهایی که سالها فقط اونها رو از پشت ویترینها تماشا می کرد و فقط به دیدارشون دلخوش بود. و تصور نمی کرد روزی مالک اونها بشه و اکنون اونها مال او بودند ولی گیسوانی رو که باید با اون زیور گرانبها می آراست از دست داده بود. ........................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شونه ها رو به سینه اش چسباند. سرش رو بلند کرد و با چشمان به اشک نشسته اش لبخندی زد و گفت: جک موهام خیلی زود بلند میشه خیلی زوددددددددددد![]()
سپس برای دادن عیدی جک از جایش پرید .
جک هنوز عیدیش رو ندیده بود. دستش رو عاشقانه جلو او گرفت و مشتش رو باز کرد. فلز گرانبها از انعکاس آتش درون او می درخشید.
قشنگ نیست جک؟زیباست مگه نه؟ درست مثل خود تو.........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برا پیدا کردنش تموم شهر رو زیر پا گذاشتم. حالا دیگه روزی صد بار به ساعتت نگاه خواهی کرد. ساعتت رو بده ببینم بهش میاد یانه؟
جک دیگه نمی تونست سر پا بایسته! ![]()
پس. خودش رو روی نیمکت انداخت و خنده رو سر داد. سپس رو کرد به رز و گفت:![]()
رز عزیزم بیا عیدیهامونو مدتی نگه داریم. اینها به قدری زیبا هستن که بهتره به این زودی مصرفشون نکنیم. آخه من هم ساعتمو فروختم و با پولش برا تو اون شونه ها رو خریدم. حالا برو شام رو بکش............![]()
خیلی زیبا بود مگه نه؟اگه خودم صد بار بخونمش بازم برام تازگی داره.......
این متن عاشقونه و دوست داشتنی هم باشه برا عیدیه من به تو.
قابلی نداره
انشالله که سال خوبی داشته باشی![]()
![]()
برای تو می نویسم .
تویی که تپش قلب صبح را به من نشان دادی.
برای تو با عشقی به وسعت عشق تمام عاشقان زیر خاک می نویسم.
آنها که عمری عاشقی را زندگی کردند. شبها ستاره بازی کردند و با دیدن گلی دلشان لرزید.
آنها که در هر چیز معشوق خود را می دیدند.
آنها که می ترسیند............
می ترسیدند همان خیال معشوقشان هم از آنها گرفته شود و پیش خدایشان گلایه نمی کردند.
دلشان شکست ولی گلایه نکردند.......
من هم ............
من هم مانند آنها روزی زیر خاک خواهم رفت . اما می دانم که کاغذ و جوهر امانتدارهای خوبی هستند و عاشقانه های مرا محکم در آغوش خود خواهند فشرد . تا روزی بخوانی آن چه را که از چشمانم نخواندی!
در سکوت دلنشین نیمه شب می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من می داد گرم لرزشی بر جان من می ریخت نرم
شعله ور از سوز آتشها تنش ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من با همه افسردگی موج می زد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه . دور از چشم غیر چشمها بر یکدگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب نا گفته ها می سوختیم
نسترنها از سر دیوارها سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پاییدمان از روی بام عشق می جوشید در رگهای ما
سایه هامان مهربانند بی دریغ یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال دست از آغوش هم بر داشتند
باز هنگام جدایی سر رسید سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لبها گریخت اشکها بر روی روءیاها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگاه او دوید
نسترنها سر به زیر انداختند ماه را ابری به کام خویش کشید
ماه را ابری به کام خویش کشید............
امیدوارم آسمون چشمات هرگز ابری نشه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()